![]() |
![]() |
|
| زهرا و ناشناسی بدنبال عشق در این وبلاگ خیمه زدند |
|
با عرض تبریک عید سعید قربان
کمی هم عاشقانه بخندیم برای تو زهرا .. که یک لبخند تو برایم دنیایی با ارزش است
عروس فراری
بابا من شوهر نمیخوام !!
راست میگی خودتو نشون بده ..
آخیش خستگی از تنم در رفت ..
کدوم بی پدری خاک میریزه ...
خنده دار تر از منم دیدید ..؟؟ چی بگم به شما بزرگترا که حق منم پامال میکنید ..
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 3:16 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
آخر ..چگونه بگویم .. بهارم... بهار عشق و آزادی بود ..
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 16:5 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
به یاد ندارم .. که با دنیای مرموز ما بیگانه است ..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 19:56 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
آری فرشته ی دنیای خیالم .. بی تو رفتن .. چه عذابی خواهد بود .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:7 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
آری ..
که برای سگهایشان جشن تولد میگیرند ..
و باران سپید بخت و اقبالم باش ..
هدیه به محمد و زهرای عزیزم با آرزوی خوشبختی و پیوند ابدیشان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 11:7 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
عزیزم بهار خزان من .. من نیامدم تاحامل مرگ توباشم .. مرا زندگی بنام .. بخدا خسته ام .. خسته از امتحان .. توهم خسته ای ..خسته تر از همیشه .. آیا میدانستی .. منفی در منفی مثبت است .. پس بمن تکیه کن تا مثبت باشیم .. میخواهم طلوع خورشید را در چشمان زیبایت ببینم .. میخواهم با تو به فردابرسم .. هرچند امتحان سخت است .. اما این امتحان را به کمک تو خواهم داد ... و میدانم که هردو پیروزیم .. مرگ را در من جستجو نکن .. سالهاست که مرگ هم از من میگریزد .. گریختنی از نوع دیگر .. سالهاست که بیگانگی آموختم .. تا بهاری خزانم را بپوشاند .. چرا این بهار تو نباشی ..
پس زهرای من ..
بهارم باش
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:13 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
زهرای من .. دلم میخواست در کنار دریایی خروشان بودیم .. و روی ساحل شنی آن دست دردست هم گام بر میداشتیم .. و زمانیکه نسیم دریا موهای پریشانت را نوازش میداد .. در چشمان زیبایت نگاه میکردم ودر عمق آن... نقش عشق را میدیدم .. و آنگاه در آغوشت می کشیدم آهسته در گوشت نجوا میکردم .. زهرا ...؟ آیا طبیب دل شکسته من میشوی .. و تو با لبخندی به زیبایی شکفته شدن گلهای بهاری .. بارش شکوفه را آغاز میکردی و میگفتی .. ای عاشق ... من طبیب روان تو ام .. طبیب روح خسته ی تو .. و آنگاه .. در حالیکه محکم تورا در آغوش میکشیدم ... می گفتم .. تو فرشته ی عشق منی .. رویای دست نیافته ام .. و آرزوهای بلندم .. و آنگاه هردو با هم بلند بلند می خندیدیم .. بطوریکه خالق عشق ما به صدا در میآمد و می گفت : چه شده ای عاشقان .. مگر جشن گرفته اید ..!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:49 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
زهرای من .. دلم میخواست در کنار دریایی خروشان بودیم .. و روی ساحل شنی آن دست دردست هم گام بر میداشتیم .. و زمانیکه نسیم دریا موهای پریشانت را نوازش میداد .. در چشمان زیبایت نگاه میکردم ودر عمق آن... نقش عشق را میدیدم .. و آنگاه در آغوشت می کشیدم آهسته در گوشت نجوا میکردم .. زهرا ...؟ آیا طبیب دل شکسته من میشوی .. و تو با لبخندی به زیبایی شکفته شدن گلهای بهاری .. بارش شکوفه را آغاز میکردی و میگفتی .. ای عاشق ... من طبیب روان تو ام .. طبیب روح خسته ی تو .. و آنگاه .. در حالیکه محکم تورا در آغوش میکشیدم ... می گفتم .. تو فرشته ی عشق منی .. رویای دست نیافته ام .. و آرزوهای بلندم .. و آنگاه هردو با هم بلند بلند می خندیدیم .. بطوریکه خالق عشق ما به صدا در میآمد و می گفت : چه شده ای عاشقان .. مگر جشن گرفته اید ..!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 13:49 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
**هفت گام تا خدا ** (( گام هفتم .....))
آخرین گام ..
ای خالق کعبه ودل ..
محبوب من .. امشب شب جمعه است و شب عشق .. بگذار همه بدانند که معشوق من تویی .. بگذار سینه چاک کنم .. می خواهم رسوای عالم باشم .. می خواهم خون بگریم .. این آخرین گام است .. به جلالت قسم که دیگر طاقتم طاق شده .. که اگر نا امید برگردم .. مرگ را به سخریه میگیرم .. تا نزد تو آیم .. و به تو بگویم .. اگر بحشنده ترینی .. ظالم ترین هم هستی .. اما .. ایمانم بمن نهیب میزند .. که زبانت بریده باد ..!! خالقت رحیم ترین است ..
با ترازوی عدالتت مرا نسنج .. چون شرم دارم بگویم سیاه ترینم .. که تو خود آگاهتری از پریشانیم .. اما تویی توبه پذیر .. این ..تویی که ذغال را به الماسی مبدل میکنی .. امروز گدایی بدر خانه تو آمده واز تو میخواهد .. سیاهی رویم را بگیری .. و نورحق را بر آن بنشانی .. تا ولایت تو گیرم.. و برکنم این شب سیاه جهل را ..
سالهاست که بدنبال حق روانم .. آنزمانی که همه گریزان بودن از حقیقت وجود تو .. نورت را در وجود جماعت دیدم .. جماعتی که فکر تو داشتند ..
و ذکر تو می گفتند .. و مولایشان را در وجود تو خلاصه می شد .. مرا علم ...
تو آموختی .. مرا دانش ...
تو عنایت کردی .. و مرا قطره ای از دریای معرفت ...
کلامت ... و اسلامت ... تو چشاندی .. و آنگاه که در معرفت الله را حسین (ع) بازکرد .. حکم ولایت تودیدم ..
حکمی که در بین دستان نماد پدر آسمانیم بود .. و من .. گدایی که بر سجاده ی علی (ع) بودم.. نگین ولایتی ... و گدایی نفهم .. و چه مهربان به سویم گرفت اشارتی کرد .. و چه عاشقانه رفت .. شاهی که زخم خورد از برای گدایی .. و من.. که از کرده ی خود شرم داشتم ..
امروز که فرزندم نسل آینده .. معصوم نگاهم میکند .. و مظلومانه به مسلخ جاهلان میرود .. و شب از روز پیشی گرفته .. نزدتو می آیم .. تا ببخشی حکمت را .. و مرا سربازت کنی .. که همواره پاکان روزگار .. رسول و خلیفه ی تو بودند .. که این بار... بشکنی سننت را .. و به سیاه رو .. و سپید مویی ..
عزت بخشی .. که تو سننت شکن بزرگ هستی ..
عنایتی بر سربازت کن .. تا نگاه مریخیش بر ظالمین افتد .. و برکند این فساد و ظلم را ..
ببخش این نگین ولایت را .. بشکن این سننت را ..
بگذار بنشانم لبخند بر لب فرزند بشر .. بگذار مصلح جهان شوم ... تا ناجی بشر باشم .. که ناجی بزرگ تویی ..
و این نقشی بود .. در سناریو تمدن بشری.. که خود هزاران سال پیش نوشتی ... تا امت بشری گنج پنهانی را شاهد باشند .. که قدرت وعظمتش ... زمان راهم در می نوردد ..
این روسیاه را اذن فرود بر ظالمین ده .. که پادشاه زمین وآسمان تویی .. که این گدا .. گدای حقم .. و حق را برای خود نمی خواهم .. ای بزرگ مظهر خق وعدالت ..
یاعلی
|
||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:38 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
تقدیم با تمام وجودم به زهرای عزیزم
دوستت دارم زهرا
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:3 توسط زهرا و ناشناس |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
زهرای من ...
میدانم مرا درگیر افکارت نمودی تا دنیایم را به ویرانه ای تبدیل کنی .. و میدانم .. هرشب زمانیکه در تنهایی و سکوتی کشنده فرو میروم .. این یاد توست که با هجومی به افکارم مرا به طوفان عشقت میکشاند .. تا همانند مرغی شکسته بال به مسلخ عشق تو آیم .. آری .... مرا درگیر خودت کن .. درگیر خودت کن تا از آن همه سوختن آرامش بگیرم .. بگذار افکارم را یاد وخاطرات تو انباشته کنند .. چشمانت را نبند ... تا من مات چشمان تو باشم .. آخر تو در وجود منی .. و با تو شبهایم رویایی شیرینند .. و بدان اخرین نقطه ی دنیا .. قله ی عشق ماست .. هر چند تو در وجود منی ... اما من به تنهایی دوریت دچارم .. پس مرا از عطر وجودت تهی مساز .. ای خالق رویا های شیرینم ... |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 |
|
RSS
|